سلام.امروز براتون یک داستان زیبا اوردم که خیلی قشنگه
امید وارم لذت ببرید.
به نام خدا
مادر به پسرش که از نوع کشنده سرطان خون رنج می برد نگاه م کرد.قلبش مملو از غم بود ولی او مصمم بود که در اخرین لحظات زندگی پسرش کاری برای او انجام دهد.او نیز مانند هر مادری ارزوی بزرگ شدن فرزندش و بر اورده شدن همه ی ارزوهای او را داشت ولی این ارزو به یک امر غیر ممکن تبدیل شده بود. سرطان خود سد همه راه ها بود. ولی او می خواست هر طور شده یکی از ارزوهای پسرش را بر اورده کند پس دست پسرش را گرفت و از او پرسید: پاپسی تا حالا فکر کردی وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟
دوست داری در زندگی ات چه کاری را حتما انجام بدی؟
پاپسی: مامان دوست دارم وقتی بزرگ شدم اتش نشان بشم.خنده بر لبان مادر امد و گفت:
می خواهم ارزوی تو رو براورده کنم.روز بعد مادر به پایگاه اتش نشانی محله شان رفت و
با باب رییس ایست گاه صحبت کرد.او اخرین ارزوی پسرش و بیماریاو را توضیح داد و از او خواست تا در صورت امکان به پسر شش ساله اش اجازه دهند فقط یک بار سوار ماشین اتش نشانی شود و در همان محوطه پایگاه با ماشین اتش نشانی شود و در محوطه پایگاه با
کمک راننده یک دور بزند. باب گفت : من می توانم کاری بهتر از این برای پاپسی انجام دهم.
اگر شما پسرتان را چهار شنبه صبح ساعت 7 به این پایگاه بیاورید ما می توانیم برای تمامی روزبه او لقب اتش نشان افتخاری را بدهیم و او می تواند یک روز کامل در ایستگاه بماند با
ما غذا بخورد و در تمام ماموریت ها شرکت کند.در ضمن اگر شما اندازه لباساو را هم بدهید
ما می توانیم یک لباس و کلاه واقعی و یک مدال که مظهر ققنوس و نام این پایگاه است نیز
برای او تهیه کنیم.سه روز بعد پاپسی به پایگاه امد.باب لباس فرم او را که دقیقا مثل لباس بقیه افراد ایستگاه بود به تن پاپسی کرد.پاپسی کنار باب نشست و به او در چرخاندن فرمان کمک کرد.این شرایط برای او باور کردنی نبود.پاپسی در یکی از مامریت ها توانست سوار هر سه نوع ماشین اتش نشانی شود.در برنامه اخبار محلی نیز فیلم ماموریت او پخش شد.او در پایان روز توانست به ارزویش دست یابد.این واقعه باعث شد سه ماه بیشتر با بیماری مبارزه کند.
امری که از لحاظ پزشکان غیر ممکن بود.بعد از سه ماه یک شب که تقریبا هیچ یک از علایم
حیاتی در او وجود نداشت سرپرستار متوجه موضوع شدو فورا با خانواده پاپسی تماس گرفت و از ان ها خواست که که سریعا خود را به بیمارستان برسانند.سپس به یاد روزی که پاپسی به
اتش نشانی رفت افتاد و با باب رییس ایست گاه تماس گرفت و از او خواست یکی ازافرادش را
با لباس فرم به بیمارستان برساند تا در اخرین لحظات کنار پاپسی باشد.باب گفت امکان انجام دادن این کار با نیمی از کارکنانم امکان دارد فقط از شما می خواهم که به مسئولین بیمارستان
توضیح دهید که اگر تا 5 دقیقه دیگر صدای اژیرماشین ها ی ما را شنیدند فکر نکنند بیمارستان
اتش گرفته شما با خانواده پاپسی هماهنگ کنید و پنجره اتاق او را باز بگذارید.بعد از 5 دقیقه
14 اتش نشان مرد و دو اتش نشان زن با گذاشتن نردبان مخصوص وارد اتاق او شدند.
تک تک ان ها پاپسی را در اغوش گرفتند و او را نوازش کردند و گفتند برای دیدن بهترین اتش نشان امده اند و او را از صمیم قلب دوست دارند.در اخرین لحظات عمر پاپسی نگاهی
به باب کرد و گفت : ایا من یک اتش نشان واقعی هستم ؟ باب خندید و دستان او را گرفت و گفت: اره پاپسی تو واقعا یک اتش نشان خوب هستی ؟ پاپسی وقتی این کلمات را از دهان باب
شنید لبخندی زد چشمانش را برای اخرین بار روی هم گذاشت